تبليغاتX
عصیــــان

عصیــــان

در خیال تو سرگردانم.

هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو می رم...

 

پ.ن۱:میان ما و پاییز حکایت هاست...

پ.ن۲:میگفت نگاه قشنگ همیشه مال چشمای قشنگ نیست...

پ.ن۳:جناب خدا!مرسی هویجوری!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:51  توسط عصیانگر  | 

حالا که همه جا مثل ِ تمام ِ این روزهایم ساکت ِ ساکت است

این صدای ِ نسیم ِ شبانه مرا یاد ِ تو می اندازد . .

این آسمان . .  .

این ماه  ِ ساکت !

این باد که آواز می خواند . .

راستی

باد ،

انگار که ستاره ها را جابجا می کند!

پ.ن۱:آسمان!ببار که ذوق باریدنت را نذر آرامش این دل میکنم...

پ.ن۲:میگفت هم خداشو داره هم ساغر و پیمانه اش را...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:30  توسط عصیانگر  | 

خدا جان!

خواستم برایت از روزهایم بگویم.از تمام خستگی ها.از تمام بی حوصلگی ها.

 که دلم این روزها خیلی کوچک شده است.

این که مرد کوچکت دلش میخواهد چند روزی برود جایی که کسی نباشد حتی شما.

اما دیدم خیلی ها از من واجب ترند.بگذار آن ها حرف هایشان را برایت بزنند.

سرت که خلوت شد بیا و من را آغوشی کن تا برایت بگویم.

 

پ.ن۱:میگفت نمازی که عادت شده باشه آدم رو کم کم میکشه.

پ.ن۲:هی تو!خیلی هوای خودت رو داشته باش.

پ.ن۳:شکر.به خاطر آنچه دادی و آنچه ندادی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:45  توسط عصیانگر  | 

 
هی تو!
نگاهم را که می دزدی،لبخند که میزنی.دلم را که میلرزانی.حواسم را که پرت می کنی.
حواست باشد وقت رفتن دلم را برگردانی...
 
پ.ن۱:داشتم می نوشتم.باد آمد و تمام برگه هایم را برد....
 
پ.۲:خسته ام.دلم گرفته.پر شده ام.خدا جان به داد این رضای کوچکت برس...
 
پ.ن۳:من.تو.او چه کسی این وسط مغلوب است؟
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:43  توسط عصیانگر  | 

 
 
 
خدا!
بیا.من حاضرم بستنی شکلاتی ام را با تو تقسیم کنم.
بعد می گذارم اول دفتر سیمی ام یک کلمه بنویسی.شاید هم یک جمله.
بعد سراغ آهنگ هایم می رویم.بهترین هایش را انتخاب می کنیم.
یک گوشی هدفون را توی گوش تو می گذارم و دیگری را در گوش خودم.
شاید اتاقم را هم نشانت دادم.
و بعد مینشینم با هم یک فیلم خنده دار نگاه می کنیم و کلی می خندیم.
آخر شب هم می رویم یک پارک که فقط من باشیم و تو.
سوار تاب می شویم و کلی تاب می خوریم.
بیا خدا.خوش میگذرد.چون من می خواهم که بگذرد.
 
پ.ن۱:پاییز را دوست دارم.اما تو را بیشتر...
 
پ.ن۲:یکی بود.یکی نبود.رفتیم دیدیم خدا هم نیست...
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:42  توسط عصیانگر  | 

مهربان!
فکر نمی کنم تا به حال دلت گرفته باشد.
بد دردیست.تا دچارش نشوی،هر چقدر هم که برایت بگویند حسش نمی کنی.
میدانی!فرقی هم نمیکند دلت قد یک اقیانوس باشذ یا قطره ای از آن.
می خواهی خدا باشی یا انسان.دل،دل است.این چیزها سرش نمی شود.
دیگر هم مثل روز اولش نمی شود.عادت می کند.
مانند ظرفی که شکسته باشد و تو با چسب سر همش کرده باشی.
می گویند یادت آرام میکند دل را.با همه ی طوفان هایش.
تکلیف من سر به هوا چه می شود.
باید همیشه آسمان دلم ابری باشد.همیشه طوفانی...
نمی شود گوشه دل ما خانه کنی تا همیشه آرام باشد.
گرچه صاحب خانه بی لیاقت است.
ولی در عین بی لیاقتی،بی طاقت است.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:27  توسط عصیانگر  | 

هراس ِ بی تو ماندن، مایهء این نفس تنگی هاست .

وگرنه سنگینی هوا مدت هاست که بی فایده (!) شده ....

 

پ.ن۱:کاش که همسایه ی ما می شدی...

پ.ن۲:خیلی فرقه بینه نبودن و ندیدن...

پ.ن۳:شنبه ۴ مهر باز ما در دانشگاه خواهیم بود.روزهای دور از خانه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:44  توسط عصیانگر  | 

 
تو!
حواسم را پرت میکنی به نقطه ای دور
و خودت جایش را میگیری برای همیشه.
 
پ.ن۱:پ.ن پست قبل خداحافظی نبود.یک تشکر ساده بود برای یکسالگی.
 
پ.ن۲:یعنی همه ی بارونای دنیا امشب تو مشهد اومد...
 
پ.ن۳:و خداوند از خداییش استعفا می دهد...
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط عصیانگر  | 

 
 
میدانی مهربان!
ماندن همیشه دلیل بودن نیست.
برای خیلی چیزها باید رفت.
گیرم که دلت هم نخواهد.ولی خب چه میشود کرد.
راه بیفتیم مهربان؟!
 
پ.ن۱:ممنون از بودنتان.بزرگم کردید هر کدامتان به نحوی...
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:13  توسط عصیانگر  | 

دوباره به یاد ِ تو افتاده ام

و می خواهم برای ِ خودم خنده هایت را نقاشی کنم؛

انگار همان روزهای ِ دور،

زیر ِ آفتاب ِ بی دریغ ِ تابستان،

که می خواستم شکل ِ یک فرشته را روی ِ ریگ های ِ خیس ِ ساحل بکشم،

و هر بار،

موجی نمی دانم از کجا می آمد و خیالاتم را به هم می ریخت

حالا هم هر چه فکر می کنم چشم هایت را به خاطر نمی آورم !

چشم هایی که می خندید،چشم هایی که می گریست . . . . . .

 

پ.ن۱:و غصه خوردن احمقانه ترین کارهای دنیاست...

پ.ن۲:خب جناب خدا،چه خبر از آدم هایت؟!

پ.ن۳:باد که می آد آشفته میشم...

پ.ت۴:بهترین قالب بلاگفا همینه!شک ندارم.

 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط عصیانگر  |