هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو می رم...
پ.ن۱:میان ما و پاییز حکایت هاست...
پ.ن۲:میگفت نگاه قشنگ همیشه مال چشمای قشنگ نیست...
پ.ن۳:جناب خدا!مرسی هویجوری!
هر چه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو می رم...
پ.ن۱:میان ما و پاییز حکایت هاست...
پ.ن۲:میگفت نگاه قشنگ همیشه مال چشمای قشنگ نیست...
پ.ن۳:جناب خدا!مرسی هویجوری!
این صدای ِ نسیم ِ شبانه مرا یاد ِ تو می اندازد . .
این آسمان . . .
این ماه ِ ساکت !
این باد که آواز می خواند . .
راستی
باد ،
انگار که ستاره ها را جابجا می کند!
پ.ن۱:آسمان!ببار که ذوق باریدنت را نذر آرامش این دل میکنم...
پ.ن۲:میگفت هم خداشو داره هم ساغر و پیمانه اش را...
خواستم برایت از روزهایم بگویم.از تمام خستگی ها.از تمام بی حوصلگی ها.
که دلم این روزها خیلی کوچک شده است.
این که مرد کوچکت دلش میخواهد چند روزی برود جایی که کسی نباشد حتی شما.
اما دیدم خیلی ها از من واجب ترند.بگذار آن ها حرف هایشان را برایت بزنند.
سرت که خلوت شد بیا و من را آغوشی کن تا برایت بگویم.
پ.ن۱:میگفت نمازی که عادت شده باشه آدم رو کم کم میکشه.
پ.ن۲:هی تو!خیلی هوای خودت رو داشته باش.
پ.ن۳:شکر.به خاطر آنچه دادی و آنچه ندادی.

هراس ِ بی تو ماندن، مایهء این نفس تنگی هاست .
وگرنه سنگینی هوا مدت هاست که بی فایده (!) شده ....
پ.ن۱:کاش که همسایه ی ما می شدی...
پ.ن۲:خیلی فرقه بینه نبودن و ندیدن...
پ.ن۳:شنبه ۴ مهر باز ما در دانشگاه خواهیم بود.روزهای دور از خانه!

دوباره به یاد ِ تو افتاده ام
و می خواهم برای ِ خودم خنده هایت را نقاشی کنم؛
انگار همان روزهای ِ دور،
زیر ِ آفتاب ِ بی دریغ ِ تابستان،
که می خواستم شکل ِ یک فرشته را روی ِ ریگ های ِ خیس ِ ساحل بکشم،
و هر بار،
موجی نمی دانم از کجا می آمد و خیالاتم را به هم می ریخت
حالا هم هر چه فکر می کنم چشم هایت را به خاطر نمی آورم !
چشم هایی که می خندید،چشم هایی که می گریست . . . . . .
پ.ن۱:و غصه خوردن احمقانه ترین کارهای دنیاست...
پ.ن۲:خب جناب خدا،چه خبر از آدم هایت؟!
پ.ن۳:باد که می آد آشفته میشم...
پ.ت۴:بهترین قالب بلاگفا همینه!شک ندارم.